تبلیغات
آموزشی - خاطرات من
خاطرات من |

 همراهان خوبم:نگاهتان همیشه مهربان و قلبتان مملواز عشق پروردگار

 

به دنبال نظر شما همراهان عزیزم برای متنوع بودن مطالب ،برآن شدم تا خاطرات چند تن از همکاران باتجربه ام را آماده کنم وارائه دهم .

منتظرهدیه های(نظرات) ناب شما هستم.

 

 

چندسال پیش در کلاس دوم پسرانه تدریس می کردم . ساعت ریاضی بود و نحوه صحیح کشیدن مربع را آموزش می دادم .قرار شد هرکس راهی پیدا کند وچهارضلع آن رابدون استفاده ازوسیله، به طور مساوی بکشد .یک مربع واقعی .

تک تک بچه ها پای تابلو آمدند وهرکس طریقه ای را گفت .نوبت مجتبی ( روحش شاد، که بر اثر تصادف جانش را از دست داد) که رسید انگشتان خود راباز کرد وکف دستش را محکم روی تابلو گذاشت که تکان نخورد . سر انگشت شست و انگشت کوچکش، روی تابلو دو نقطه گذاشت وهمین طور دستش را تغییر دادوبه جای ضلع های دیگر گذاشت . سپس 4نقطه بدست آمده را به هم وصل کرد .شیوه خلاقانه ی او چنان تاثیری بر بچه های کلاس داشت که ناخودآگاه همه ی بچه ها برایش دست زدند واوراتشویق کردند.

همکارواستادعزیزم سرکارخانم عباسی اندیشه ات سازنده ودستانت همیشه پرازصبوری , مهربانی

تقریبا 15سال پیش در نهضت سوادآموزی خدمت می کردم . خانم زیبا وجوانی که وضع مالی خوبی داشتند به دفتر مراجعه کرد وگفت:نام من رابرای سوادآموزی ثبت نام کنید.باتعجب گفتم: مگر سواد ندارید؟ شروع به گریه کرد وگفت: سواد ندارم،هروقت هم آموزشیاران نهضت به خانه ی مامراجعه می کنند با دیدن من و خانه ی ما با عذرخواهی از این که اشتباه آمده اند برمی گردند. قبول کردم که به کلاس بیاید وآموزش ببیند.گفت: «به یک شرط ، که اول نماز خواندن را یادم دهید. چون بعد از 13 سال ازدواج هنوز همسرم نمی داند که نماز خواندن نمی دانم .» به امید این که فقط اشکال دارد وآن ها را رفع کنم قبول کردم  نیم ساعت زودتر از بقیه به کلاس بیاید . اولین روز وقتی برای فراگیری نماز آمد با تعجب دیدم که نماز را به صورت فارسی وعربی ونادرست می خواند .خلاصه یک ماهی طول کشید تاقرائت صحیح نمازرا به او آموزش دادم .بعد از این همه سال هنگام خواندن نماز همیشه به یادش هستم واونیز وقتی قصد خواندن نماز می کند به یادم است و دعای خیرش همراهم.

همکار عزیزم سرکار خانم حقانی اندیشه ات توانا وکلامت همیشه پراز عشق وامید

اوایل خدمتم در یکی از روستاهای منطقه خدمت می کردم .فصل زمستان بود وماه رمضان .مدرسه که تعطیل شد سر جاده آمدم ولی دریغ از ماشینی که من را به شهر برساند. هوا روبه تاریکی گذاشت وتنها کاری که کردم خودم را به منزل یکی از همکاران رساندم واما ازخانواده ام. مادرم(روحش شاد) بااصرار ،برادرم را به دنبالم می فرستد وسفارش می کند هرجا ماشینی بود،کنار جاده، دره ها وهمه جا را خوب بگرد.برادرم هم از یکی از اهالی سراغم را می گیرد واو می گوید: خانمی سوار ماشینی شد ورفت .مدتی از شب گذشته بود که با کمک همکارم به شهررسیدم ومادرم را فاطمه گویان در کوچه دیدم که با دیدن من جانی دوباره گرفت .

همکار واستاد عزیزم سرکار خانم زینی اجرتان با ایزد یکتا وتلاشتان پایدار.

همکار عزیزم سرکار خانم اعتمادی از این که مرا قابل دانستی واز مشغله های کارت گفتی سپاس گزارم . تلاش بی وقفه ی شما در امر آموزش وپرورش فرزندان این مرزوبوم را ارج می نهم وانتخاب مدرسه ی موفق که به حق شایسته ی  همه ی همکاران پرتلاشم بود را تبریک می گویم .

 

 

 


نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 8 آبان 1387 و ساعت 08:41 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ سلامی دوباره+ آزادگی+ یلدای مدرسه ی ما+ نمونه سوالات جمله نویسی پایه دوم+ بررسی دفتر پیشنهادی + خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن+ خاطرات من+ عقابی پرید+ تقویت انشای دانش آموزان + تقویت خواندن+ بازهم بوی ماه مدرسه+ زیبایی - معلم - دانش آموزان شاد+ بهداشت روانی دانش آموزان+ نقاشی كودكان و مفاهیم آن +

صفحات:
 

کداهنگ میخواهی بیاتو