تبلیغات
آموزشی
| عمومی ,

خوابیده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .

 

اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»

 

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتی برای لحظه ای ،

آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!»

 

یك افسانه عامیانه برزیلی


نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ سلامی دوباره+ آزادگی+ یلدای مدرسه ی ما+ نمونه سوالات جمله نویسی پایه دوم+ بررسی دفتر پیشنهادی + خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن+ خاطرات من+ عقابی پرید+ تقویت انشای دانش آموزان + تقویت خواندن+ بازهم بوی ماه مدرسه+ زیبایی - معلم - دانش آموزان شاد+ بهداشت روانی دانش آموزان+ نقاشی كودكان و مفاهیم آن +

صفحات:
 

کداهنگ میخواهی بیاتو